یک دوست داشتنی
فندقی سلام![]()
کمتر از 24 ساعت.gif)
عزیزم باورم نمی شه 9 ماه گذشت انگار همین دیروز بود که متوجه شدم شما تو دلمی امروز هم خوشحالم
هم ناراحت
. خوشحال از اینکه شما رو می بینم و توآغوش می گیرم
و ناراحت از اینکه دیگه تو دلم نیستی و همه جا باهام نیستی دلم برای تکون خوردنات تنگ می شه
. الان با بابایی داریم وسایل لازم برای فردا رو آماده می کنیم بابایی داره برات کیک تولد می پزه
عزیزم منم دارم وسایلت رو جمع می کنم و این خاطره رو برات می نویسم
مامان جون هم داره خونه رو تمیز می کنه
. صبح بابایی رفت تا مدارک رو به بیمارستان بده غروب هم با هم می ریم بیمارستان تا از مامانی آزمایش بگیرن
ناگفته نمونه مامان به شدت استرس دارم ![]()
هم برای سلامتی شما هم عمل
. طوری که لبم تبخال زده و راحت نمی تونم بخوابم بابایی هم کلی دلداریم می ده که نترسم
از خدا می خوام![]()
همه چیز به خوبی تموم شه وصحیح وسالم شما رو تو بغلم بگیرم
راستی همین الان باز زلزله اومد . امروز آخرین روز 2 تایی بودنمونه عزیزم
من و بابایی منتظر دیدنت هستیم
جوجوی من ![]()
![]()
از همه دوستای وبلاگی می خوام برام خیلی دعا کنن


یک دوست داشتنی
