بارسینبارسین، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 10 روز سن داره

بارسین جیگر مامان و بابا

دیگه چیزی نمونده

سلام نخودچی کیشمیش مامان ببخشید عسیسم ( به قول خاله زهرا دختر عمه مامانت ) که چند وقتی پیدام نبود و برات خاطره ای ننوشتم آخه مامانی این روزا خیلی خسته می شم چون سر کار می رم وقتی هم برمی گردم انرژی ندارم امروز هم از سر کار که بر می گشتم مجبور شدم برم دنبال کارای بابایی تو نظام مهندسی  آخه بابایی تا غروب توی پالایشگاه کار می کنه و مرخصی رو برای به دنیا اومدن شما احتیاج داره و ما اینجا هیچ کس رو نداریم که تو این جور کارا کمک مون کنه البته عمه و پسر عمه مامان هستن ولی اونا هم سر کارن .وقتی برگشتم گرما زده شده بودم کلی جلوی کولر نشستم و آب خوردم تا حالم بهتر شد اگه می دونستم که بازرس از اداره استاندارد و معاونت غذا و دارو نمی...
14 ارديبهشت 1392

مامان بی حوصله

فندقم سلام خوبی پسرم جات راحته ؟فرشته کوچولو من  دیگه چیزی نمونده که زمینی شی. جیگرکم مامانی این چند وقت کاملا بی حوصله است  از شانس بدش بابایی هم دیر میاد خونه و وقتی میاد مامان تو بغلش کلی گریه می کنه و از تنها موندنش شکایت می کنه تمام تنم هم درد می کنه اما همه رو به امید دیدن شما تحمل می کنم حالا بریم سر وقت آخرین خبرایی که اتفاق  افتاده هفته پیش سیستان و بلوچستان زلزله اومد و ما هم اینجا کلی لرزیدیم منو شما و البته خرگوش خان خواب بودیم که با تکون زلزله بیدار شدیم مامان کنار یه ستون ایستاده بودم و دعا می کردم که تموم شه ایندفعه زلزله خیلی شدید و طولانی بود کل خونه صدای تیک تیک می داد مامان برای اولین بار خیلی تر...
3 ارديبهشت 1392

هدایای مادر جون وپدر جون

عزیزترین عزیز پدر جون و مادر جون سسسسلام جیگرکی مامان و بابا ،خوبی؟ داریم به روز دیدارت نزدیک می شیم .آخ چه حالی می ده روزی که تو رو تو بغلم بگیرم  عسلکم چند روز ه که مامان و بابای بابایی اومدن پیشمون و ما رو از تنهایی در آوردن تو هم که فعلا تو دل مامانی اسیری و فقط با تکون هایی که می خوری ابراز وجود می کنی سنجد مامان ، پدر جون و مادر جونت زحمت کشیدن و کلی لباس خوشگل برات آوردن دسسسسسسستشون درد نکنه مادر جون تعریف می کرد که مادر شوهر خودش هم ( خدا بیامرزتش ) وقتی نی نی تو دلش بود برای نی نی اش کلی وسیله گرفته بود مادر جون هم خواست این رسم رو ادامه بده برای همین هم برای زن عمو محجوبه هم برای مامانی کلی وسیله گرفتن&n...
7 فروردين 1392

نی نی لازم

مربای بابایی سلام امروز منو مامانت بالاخره فرصت کردیم وبلاگتو کامل کنیم و همه عکس هات رو برات یادگاری بزاریم جیگرتو بخورم قبلا عکس تزیینات اتاقت رو دیدی پسرو حالا عکس وسایلی که برات گرفتیم رو می زاریم اتاقت بی صبرانه منتظر اومدن شماست خیییییییییییییییییییلی دوست داریم راستی دست مامان جون وبابا جون مامانی درد نکنه که این سیسمونی رو برای شما خریدن البته اونا پولش رو فرستادن و من و مامانی با سلیقه خودمون خریدیم امیدواریم خوشت بیاد جیگر طلا  ایشاا... قران همیشه و در همه حال پشت و پناهت باشه   اینم چند دست لباس تو خونه برای فندق بابا اینم چند دست لباس سر...
5 فروردين 1392
11995 1 10 ادامه مطلب

هنرمندی بابا و مامان

آلوچه مامان و بابا سسسسسلام چطوری ؟ مامان و بابا بلاخره کار تزیین  اتاقت رو تموم کردن مامان نقاشی شون رو روی چوب کشید بابایی برش داد و مامان رنگشون کرد امیدوارم خوشت بیاد پسر گلم   این یه ساعت خوشگل شبیه طرح تخت پسرمون که با کمک هم درستش کردیم   اینم یه لوستر که برای جیگملمون درست کردیم امیدوارم این قطار رو دوست داشته باشی   این هم مزرعه حیوانات که طرحش رو از رو یه استیکر به همین نام گرفتیم و با چوب درست کردیم   این هم یه طرف دیگه از دیوار اتاقته که این شکلی درستش کردیم   این استیکر آماده رو از بازار خریدیم و رو کمد دیواری اتاقت نصب کردیم  ...
1 فروردين 1392

عیدت مبارک

سلام پسملم   عیدت مبارک  ایشال... تا 2 ماه دیگه می یای پیشمون مامان و بابات خیلی خوشحالن که امسال عید تو رو دارن  مامان و بابا امسال با کمک هم یه سفره هفت سین خوشگل برا ی خونه و برای لابی آپارتمان چیدن البته شما هم خیلی کمک کردی      عسلکم خیلی دوست داریم ایشال.. صحیح و سالم بیای پیشمون عکس سفره هفت سین آپارتمانمون ژ           عکس سفره هفت سین خونمون ...
1 فروردين 1392

خونه تکونی

پسته مامان سسسسسسسسسلام خوبی پسر گل مامان ؟ مامانی چند وقته که حسابی سرش شلوغته آخه هم داره خونه تکونی می کنه هم  سفره هفت سین درست می کنه هم اتاق شما رو تزیین می کنه البته با کمک بابایی                                    روز شنبه هم با بابایی  رفتیم دکتر و جواب آزمایش قند خون و تکسو پلاسموز رو نشون دادیم که خدا رو شکر  همه چی خوب بود صدای قلب ماه تو هم شنیدیم دکتر گفت شما 92/03/11 به دنیا می یای اما اگه قرار باشه سزارین بشم تقریبا 2 هفته...
28 اسفند 1391